محمد طاهای عزیزممحمد طاهای عزیزم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره
زندگی شیرین مازندگی شیرین ما، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

محمدطاهای ناز نازی

ماه تولد

سلام عسلک مامان امروز اول مهر، این ماه ، ماه تولدتِ عزیز دلم  این ماه برای من و بابا خیلی خیلییییییییییییییییی مهمه ، چون خدا تو این ماه چیزی بهمون هدیه داد که با هیچ چیز تو دنیا نمیشه عوضش کرد و اون موجود دوست داشتنی کسی نیست جز محمد طاهای نازنین .   قند عسل مامان شما امسال ساله میشی ، سه سالی که با تمامی خوشی ها و بدی ها خیلی زود گذشت . وقتی به اون روزا فکر میکنم میبینم که چقدر زود گذشت و سه سال از اون روزهای دوست داشنی سپری شد و ما الان یه موجود دوست داشتنی در کنارمون داریم که هرساعت ودقیقه های زندگی مامان وبابا رو پر از انرژی مثبت میکنه و از این بابت  خدای مهربون رو شاکریم ناز نازی مامان تو تموم ا...
31 شهريور 1393

آخرین جمعه تابستون 93

سلام گل زندگی مامان من بازم اومدم با یه خاطره از آخر تابستون امسال یعنی سال 93. اون روز صبح بعد از بیدار شدن از خواب وصبحانه خوردن (البته با کلی اصرارو تهدید کردن والتماس کردن ) عمو شهرام به باباامیر زنگ زد که میخوان برن نمایشگاه لوازم تحریر، ولی چون شما حالت زیاد خوب نبود باباامیر اولش قبول نکرد ،ولی بعدش به این نتیجه رسیدیم که با رفتن ما شاید شما بهتر بشی ویکمی حالت بهتر بشه که خدا رو شکر همینطور هم شد. وقتی رسیدیم نمایشگاه تا ما عمو شهرامو پیدا کنیم شما از بس میگفتی امیر بریم عنان(حنان) که کلافون کردی ،حالا شانس آوردی که زود پیداشون کردیم وگرنه  ......................... وقتی هم که حنان پیدا کردی انگار که تموم دنیا ...
31 شهريور 1393

درد دل مامان

سلام جیگر مامانی الان که دارم این مطب برات مینویسم شما تو خواب نازت هستی ، منم از این فرصت استفاده کردم و اومدم  تا سری به وبلاگت بزنمو به نظرات جواب بدم . دیرو شما حالت اصل خوب نبود سرماخورده بودی منم خیلی خیلیییییییییی نگرانتم ،آخه شما خیلی بد مریضی ،همیشه طول میکشه که خوب بشی ، ولی بدون که من و بابا امیر همیشه مواظبت هستیم و از جونمون بیشتر ازت مواظبت میکنیم تا کوچیکترین خاری به پای کوچولو ونازنازیت نره، دیروز وقتی بابایی اومد خونه شما زیاد سر حال نبودی و امیر امیر نمیگفتی، حال باباامیرم خیلی گرفته شد ،آخه باباامیر عادت داره وقتی میاد خونه با تو بازی کنه یا بقول خودت ماچین پیپیسو دَ کنیم . حالا خدا روشکر بعد از اینکه د...
26 شهريور 1393

محمدطاها،بچه مثبت

سلام قند عسل مامان هفته پیش رفته بودیم خونه مامان آجی ، وقتی رفتیم اونجا دیدیم که باباآجی و مهنا( همون آجی) یه عینک بزرگ دارن و اونو برات کنار گذاشتن تا شما وقتی رفتی اونجا بهت بدن تا باهاش بازی کنی ، شما هم وقتی اون عینکو به چشمات زدی خیلی بهت میومد ، شبیه بچه مثبتا شده بودی ما هم (من و آجی) از این فرصت استفاده کردیمو تا می تونستیم ازت عکس گرفتیم.           قربون اون قیافت ، که مثبت بودنتم قشنگه           ...
25 شهريور 1393

فینال لیگ قهرمانان اروپا

سلام عزیز دل مامان ایندفعه میخوام برات از یه خاطره فوتبالی بگم. از اونجایی که بابا امیر به فوتبال خیلی علاقه داره و یکی از طرفدارای پروپا قرص تیم های (استقلال و رئال مادرید ) . بابایی خیلی دوست داره که شما هم فوتبالی بشی ولی من اصلا دلم نمیخواد ، چون نمیخوام اون اعصاب نازینتو برای این چیزا خورد کنی ولی کی تو فوتبال حریف باباامیر میشه حالا بگذریم برسیم به خاطرمون، اون شب تیم مورد علاقه باباامیر بازی داشت که اگه میبرد قهرمان میشد که خدا روشکر قهرمان شد وگرنه بد به حال ما تا چند روز تو خونمون عزای عمومی داشتیم  شما هم اون شب با باباامیر(که شما بهش میگی امیر جون) موندی فوتبال نگاه کردی، هر باری که تیم بابا گل میزد تو با...
25 شهريور 1393

محمدطاها و بابا امیر

سلام نازنازی مامان ایندفعه میخوام برات از خاطره ای بگم که بیشتر مربوط به بابا امیر میشه. تو یکی از روزهای خرداد بود که ما منتظر باباامیر بودیم که از سر کاش برگرده ،و قتی اومد دیدیم که خیلی خیلی ناراحت و گرفته و از اونجایی که تا همه چیزو بهمون نگه آروم نمیشه من ازش سوال پرسیدم که چرا ناراحته، خلاصه با اصرار مامانی، بابا امیر گفت که برای مدتی منتقلش کردن به یکی از مراکز دیگه و اون اصلا اونجا رو دوست نداره و ساعت کاریشم اصلا خوب نیست وچون  بابا امیر بعدازظهرها اکثرا دانشگاه باید میرفت نمیدونست باید چی کارکنه ، خلاصه اون روز من با اینکه به بابایی دلداری دادم ولی مامان جون منم خیلی ازاینکه بابا ناراحت بوددلم گرفت. فردای اون روز...
25 شهريور 1393

محمد طاهای بداخلاق

سلام عزیز دل مامان ایندفعه میخوام از خاطره ای بگم که شما تو اون روز اصلا خوش اخلاق نبودی تو یکی از روزهای بهاری بود که وقتی بابا امیر اومد خونه گفت که آقاجون که شما بهش میگی باباآقاجون زنگ زده گفته که بیاین با هم بریم بیرون، زیارت یکی از امام زده ها(امام زاده اسحاق که یکی از جاهای قشنگ و باحال شهرمونه) ما هم قبول کردیم که بریم، ولی از اونجایی که شما اون روز خوب نخوابیده بودی از اون اولش شروع کردی به لجبازی . خلاصه با هر ترفندی که بود بابا امیر شما رو آماده کرد و ما هم رفتیمممممممممممممم. ولی چشاتون روز بدرو نبینه آقا محمد طاهای ما اون روز اصلا خوش اخلاق نبود.حتی نمیذاشت ازش عکس بگیریم اون روز هر جوری بود گذشت، ولی بد به ...
24 شهريور 1393

چند تا از عکسهای متفرقه

فدای تیپ خوشکلت      وقتی که دستت بوف میشه     خوابیدن تو بغل خرسی جونت       وقتی که داری نانای گوش میدی (اونم فقط دوستت دارم 7باند)       وقتی که می خوای مثل خانم ها بشی     قربون اون لم دادن و گل بازی کردنت بریم عزیز دلم     وقتی که میخوای خودت عینکتو به اون چشمای نازت بزنی اونم همیشه اشتباه میزاری     اینم یه عکس از خانواده سه نفره ما     ...
24 شهريور 1393

محمد طاها وعکسهای هنریش

سلام عزیز دل مامان پسر عکاس باشی من،مامان باز اومد با یه عالمه خاطراتهای شیرینی که شما برای مامان و بابا به یادگار میزازی، آخه نمیدونی که چقدر لذت بخشه وقتی کارایی میکنی که دل مامان و بابا برات غش میره. چند روز پیش وقتی مامان وبابا داشتن باهم حرف میزدن شما هم از این فرصت استفاده کردی و با گوشی مامان یه دل سیر از عروسکات عکس گرفتی، منم وقی متوجه شدم دیدم ببببببببببببللللللللللللله گوشی مامانو پر کردی با عکسای مختلف از به قول خودت دوستات   اینا هم نمونه هایی از اون عکسها   ...
24 شهريور 1393

محمد طاها وهفت قولوها

سلام عزیز دل مامان    همون جوری که قول داده بودم من اومدم با یه عالمه عکسها وخاطرهات که میخوام برات ثبتشون کنم. خوب میخوام از پیشی هایی بگم که خونه بابا علی بودن (اونم هفت قولو ) و شما همش دوست داشتی اونا رو به قول خودت ددل کنی بعدشم ناجیشون بکنی. اون روز من وشما میخواستیم بریم بیرون، وقتی از آسانسور رفتیم بیرون دیدیم خاله مهین و شوهر خاله افشین که شما بهشون میگی مامان آجی و بابا آجی اومدن اونجا . خلاصه بعد سلام واحوالپرسی میخواستیم بریم که صدای چندتا گربه رو شنیدیم واز اونجایی که بابا آجی سرش درد میکنه برای این کارا رفت سمتشنو بلاخره پیداشون کرد،(وای خدا جون هفت تا بودن) ، اونقد شما خوشحال شده بودی وذوق میکردی که حتی دیگه...
23 شهريور 1393